سلام دوستای عزیزم بخاطر چنتا چیز واقعا از همتون معذرت میخوام نتونستم بهتون سربزنم همکه خیلی دیر اپ کردم یکم مشکل داشتم گرفتار بودم امیدوارم بخاطر این تاخیر منو ببخشین بخاطر همین دو قسمتو باهم اپ کردم بعد حدودا یک هفته بابا زنگ زدو جواب مثبت داد حالا دیگه خیلی خوشحالم همه چی رو براهه ودارم به عشقم میرسم هنوز تیر ماه بود و من تو یه فروشگاه لباس که ماله فامیلمون بود کار میکردم حسام: ساچلین جون میشه دیگه نری سر کار خوشم نمیاد زنم کار کنه ساچلین: باشه عزیزم قبل ماه رمضون یا بعد نشون دیگه نمیام سر کار خوبه؟ چون زشته بهشون قول دادم کمک کنم باشه؟ حسام: باشه ولی بعد نشون دیگه نرو ساچلین: چشم حالا کی قراره نشون بشیم؟ حسام: به همین زودیا قبل ماه رمضون همونجور که بابایینا صحبت کردن با هم نشون میشیم بعد ماه رمضون شهریور ماه هم عقد میشیم چطوره؟ ساچلین: خوبه یعنی عالیه میدونی حسام خیلی خوشحالم خیلی حسام: منم همینطور عزیزم دیدی گفتم همه چی درست میشه... ساچلین: عزیزم دوس دارم نیمه شعبان با هم نشون بشیم نظرت چیه؟ حسام: یعنی زودتر نشیم خوب عید مبعث که زودتره ساچلین:باشه هرچی تو بگی........ بعد این همه بحث و خوشی حسام گفت خانوادش رفتن شهرستان عید مبعث نمیتونن بیان ولی اصلا ناراحت نشدم گفتم باشه خوب همون نیمه شعبان نشون میشیم گفت باشه منم نظرم همینه تا اینکه ساچلین: عزیزم چهار روز مونده به عیدا یعنی پانزده مرداد کی خانوادت میخوان زنگ بزنن با خانوادم هماهنگ کنن؟ حسام: ساچلین شیش ماهه که نیستی گفتم چشم زنگم میزنن ساچلین: اخه دلم شور میزنه میترسم باز بلای قبل خواستگاری سرم بیاد حسام : گفتم که نه دیگه خواستگاری رسمی بوده همچین اتفاقی نمیوفته.... همینجور بحث بود که بلاخره نیمه شعبان هم رسید ساچلین: دیدی بهت گفتم حسام: چیکار کنم رفتن شهرستان عروسی بهشون هزار بار گفتم بکشمشون ساچلین: نه ولی منو پیش خانوادم خراب کردین خودت میدونستی خانوادم مخالفن حالا بهشون چی بگم حسام: عزیزم گفتم قبل ماه رمضون میام دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم لازم نکرده اصلا ازدواج ما درست نیست و با گریه ادامه دادم اصلا به فکر من نیستی تا اینکه این یه هفته ام گذشتو ماه رمضون شد حسام: به خدا شرمنده نمیدونم با این خانوادم چیکار کنم ساچلین: مهم نیست دیگه فکر کنم همه از من مهمترن شایدم بابام حق داشت من هیچی نیستم حسام: بس کن ساچلین این چه حرفیه میزنی مگه بهت نگفتم به این حرفا فکر نکن ساچلین: اره ولی خانوادتو خودت دوباره بم یاد اوری کردین نمیگم چرا عروسی رفتن باید میرفتن ولی یعنی من این همه بی ارزش بودم که واسم نتونستن وقت بزارن...؟؟؟؟؟! بابایه حسام زنگ زد و با مامانم صحبت کرد و گفت بعد ماه رمضون میخوایم بیایم واسه عقد دیگه یه دفعه ای عقد بشم ولی مامی گفت نه و راضی نیست گفت باید یک ماهی نشون باشن تا همو بیشتر بشناسیم حسام: ساچلین ازم دلخوری؟ بخدا دوستت دارم نمیخوای باهام حرف بزنی قول میدم بعد ماه رمضون خودم همه چیو درست کنم ساچلین: نمیخوام مهم نیس دیگه حسام: اینجوریه دیگه اره؟! باشه حرفی نیست ساچلین: اخه..... حسام: دیگه هیچی نگو میرم گم میشم تا خیالت راحت شه اره حق داره من عرضه هیچیو ندارم ساچلین: بسه دیگه چرا شلوغش میکنی مثل اینکه یچیزیم بدهکار شدم حسام: کاری نداری عصابم بهم ریخته ساچلین: حسااااااااااام ولی گوشی قطع کرده بود اس دادم باشه پس بگو ازم خسته شدی بگو دیگه نمیخوامت این کارا چیه گوشی چرا قطع میکنی سرم داد میزنی اخه مگه من چیکار کردم حسام: هرجور دوس داری فکر کن حوصله ندارم اگه زنده بودم بعدا میحرفیم هرچی زنگ زدم جواب نداد داشتم میمردم از طرفی واقعا عاشقش بودم از طرفیم ارزو میکردم بمیرم دیگه نمیتونستم تحمل کنم بعد که دوباره باهم حرف زدیم دعوامون شد هر روز همین اتفاق افتاد واقعا احساس حقارت میکردم تا اینکه مامانم کاملا متوجه این موضوع شده بود دیگه نتونست تحمل کنه زنگ زد به بابای حسام اقای..... این چه وضعشه اصلا در جریان هستین اینا نشون نشده با هم به مشکل خوردن؟ بابای حسام: بله منم متوجه شدم ولی باید خودشون حل کنن مامان: واقعا اقای.... بچه های ما سره بزرگترا به مشکل خوردن اونوقت شما میگین خودشون حل کنن عامل اصلی ما هستیم مامی خیلی عصبانی بود دقیق یادم نیس دیگه چی حرف زدن یکم اروم شده بودم چون دیگه ماه رمضون تموم شده بود حسام: ساچلین تو دیگه دوسم نداری بخدا تقصیر من نبود من اگه نمیخواستمت نمیومدم ساچلین: بیخیال فقط میخوام این مسائل حل بشه دیگه نمیخوام راجع بهش حرف بزنیم مامانم بعد اتفاقایی که افتاد سختگیر تر شد حقم داشت بهم گفت اینا به درد تو نمیخورن بیخیال این پسرشو خدایی نکرده اشتباه منو تکرار نکن تو دختر عاقلی هستی بدجور تو تردید بودم تردید مثل خوره میمونه از یه طرف عاشقش بودم ازیه طرف مفهوم اینکارارو نمیفهمیدم ساچلین: اقا حسام ماه رمضونم دیگه تموم شد دیگه بهونت چیه خواهشن تکلیفمو روشن کن زبونتو عملت یکی نیست خانوادم شاکین مخصوصا مامانم بابامم تا دلت بخواد سرکوفت بهم زده حسام امروز باهاشون میحرفم ببینم چی میشه بخدا خودمم از دستشون خسته شدم بله بلاخره قرار شد مهر بیاد مهر مهر هم مامانش مریض بود منم فقط ناراحت حال مامانش بودم اینجور مشکلاتو واقعا موجه میدونم ولی تو ذهنم هنوز درگیره گذشته ام برام قابل حضم نیست اخه چرا اینکارو باهام کردن اونا که خودشون موقع سالگرد دختر عقد کردن اونجور به ما گفتن تازه به حرفو حدیثم اعتقاد دارن پس چرا خدا جون چرا مگه من چه گناهی کردم یعنی بسم نبود چقدر تحقیر بشم ادامه دارد.... بعد ازوالنتاین که خیلی خوش گذشت مدتی تلفنی صحبت کردیم قبل از ماه محرم بود که یه روز عصر بهش زنگ زدم ساچلین: حسام چه خبره عروسیه؟؟؟ حسام: راستش نه عقد کنون خواهرم هست ساچلین: چی؟چی؟؟؟؟؟؟؟؟ الان؟؟؟ اخه مگه سالگرد داداشت بعد ماه صفر نیست حسام: چرا ولی شد دیگه مامان بابا گفت خواستگارش خوبه دیگه عقد بشن حرف و حدیث نشه ساچلین: درست ولی خانوادت که میگفتن قبل سالگرد اگه واس اشنایی هم بیان ساچلین: حالا شده دیگه عزیزم خودتو ناراحت نکن فقط خانوادم نباید بفهمن دیگه بهش حرفی نزدم ولی فکرم مشغول بود اصلا نمیتونستم دلیلشو پیدا کنم اونا عقدو جشنو تو همون شهری که پسرشون فوت کرده عیب ندونستن پس چرا یه خواستگاری ساده که تو شهر ما کسی هم اونارو نمیشناسرو این همه مشکلساز کردن بهر حال دلیل منطقی نتونستم پیدا کنم بعد ماه سفر بود که قرار بود بیان ساچلین: من گیج شدم حسام اگه به هر دلیلی خانوادت یا تو نمیخواین میتونی الان بم بگی و از هم جداشیم چون دیگه حس بدی دارم ساچلین: چه ربطی داره احساس میکنم مسخره شما شدم اخه چطور تا دیروز سالگرد داداشت حالا هم مشکل جدید البته همشم ماله منه چون خودتون نه سالگرد نگه داشتین نه چیزی مشکوک میزنه کاراتون حسام: واقعا اینجور فکر میکنی؟؟ البته حقم داری ولی به ارواح خاک داداشم قسم منم یهو فهمیدم خواهرمو میخوان عقد کنن اونم گفتن واس اینکه حرف نیاد دنبالش ساچلین: خدا خوشبختش کنه ولی من قانع نشدم چون خیلی مسخرست هر دختری خواستگار داره یعنی پشت سرش حرف درست میکنن ازون حرفاست بخدا حسام: من عید میام اخه ساچلین کارامم جور نبود تا عید همهچی درست میشه کاره بابامم گره خورده البته این یه مورد قابل قبولم بود مشکلی که پیش اومده بود عید شد ولی مشکل باباش حل نشده بود البته واقعا به مشکل خورده بودن بعد عید مشکلشون حل شد ولی هنوز کار حسام کامل روبهراه نشده بود قرار شد تا اردیبهشت ماه بیان منو حسام دائما دعوامون میشد شدید نه بخاطر خواستگاری نیومدن خیلی اذیت شدم تو اون مدت باهاش بهم زدم حسام به خواهرم زنگ زد حسام: الو سلام ساچلین کجااااااست هرچی ز میزنم ج نمیده اون چرتو پرتا چیبود میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خواهرم سارا: همینو میخواستییییییی دیگه دس از سر خواهرم وردار وای بحالت اگه حسام: سارا تورو خدا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه..........؟؟؟؟؟؟؟ سارا: نیم ساعت دیگه زنگ بزن نیم ساعت دیگه حسام: ساچلین عزیزم تو دیوونه شدی چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد کلی قربون صدقه که زیاد واسم اهمیت نداشت چون هم گیج بودم هم داغون خانوادم و ملیسا که بالا سرم بودن حسام لحظه به لحظه حالمو میپرسید ازشون چون خانوادم همه چیو فهمیده بودن و ناراحت بودن حسام هم جرات نکرد با مامیم حرف بزنه حسام: ملیسا ساچلین تا کی بیمارستانه میخوام بیام ملیسا: با کنایه نیای بهتره یه وقت زحمت میشه نخیر لازم نکرده ساچلین نمیخواد اونروزا اصلا یادم نمیاد تا یه مدت گیج بودم تازه بعد اومدن به خونه مامانم زنگ زد به حسام مامی: اقا حسام لطفا از زندگی دخترم واسه همیشه برو بیرون اجازه نمیدم ناراحتش کنی مامی: واقعا پس راحتش بزار تو اون مدت با اینکه خانوادش در جریان بودن حتی یه بارم به خودشون زحمت ندادن زنگ بزنن حالمو بپرسن حالم یه کم بهتر شده بود که بعد از کلی بحث و سماجت که حدود بیست روزی طول کشید و چون حسامو دوس داشتم بخشیدمش البته خانوادشم بم ز زدن که این مسئله حل بشه گفتن کارا اینجور به هم پیچید و واقعا منظوری نداشتنو ازین حرفا گفتن برو با مامیت حرف بزن نیم ساعت دیگه زنگ بزنیم واس اینکه بیایم خواستگاری ساچلین: میترسم بازم مثل قبل بشه حسام نمیشه بخدا قول میدم تازه بعد خواستگاری چون مسئله جدی میشه مطمئن بله نوزده تیر بود که خانوادشو دامادشون اومدن اونروز هم خیلی استرس داشتم هم حسام : یه کاری کن قبل ماه رمضون خانوادت جواب بدن نشون بشیم تا بتونیم بعد ماه رمضان هم عقد شیم ادامه دارد..... روز والینتاین به نقل از خودم(ملیسا) که تو دفتر خاطراتم نوشته بودم ساچلین مثل خواهرم هست و یه جورایی با هم بزرگ شدیم اینم بگم حسامم خانواده ساچلین ومنوخیلی دوست داره امروز روز عشق امروز روز جالبی بود اتفاقای بدی هم رخ داد ولی برام هیجان انگیز و عبرت اموز بود حدودا ساعت یازده صبح بود که از خونه برای دیدن حسام بیرون رفتیم طبق معمول بیچاره حسام دو ساعت منتظر ما بود مثل همیشه و یه دور کامل زدیم تو دلم یه استرس عجیبی بود یعنی از خونه این استرسو داشتم به هر حال ساچلین همش غر میزد ساچلین گفت بریم یه جا که سایه باشه واستیم حسام را افتاد رفت یه جای خلوت نبت به هدیه ها رسید اول حسام هدیه خودشو به ساچلین داد یه سرویس خوشگل بود با یه عطر خوشبو و کلی شکلاتو وسایل والنتاین که خودتون میدونین بعد ساچلین هدیه حسامو داد حسامم مثل ساچلین اصلا ذوق نکرد ساچلینو حسام شوخی میکردن بعد حسام به شوخی موی ساچلینو کشید ولی از ترس سرمو نتونستم بچرخونم اخه سایه در حال حرکت بود یه لحظه نگاهی انداختمو فهمیدم داشتن مارو نگاه میکردن منم هی پامو میکوبیدم به صندلی پلیس به من اشاره کردو ساچلین گفت باید زنگ بزنم خانوادم به هر حال قبول نکردنو گفتن حتی اگه عقد هم باشین میریم کلانتری تا یکی بیاد بعد برین منم تو ماشین انقدر با مامور بحث کردم ماموری که مارو گرفته بود وقتی فهمید اشتب گرفته داشت موخ بابای ساچلینو میزد نمیدونم ماموری که مارو گرفته بود نگرانه چیبود که همش با مهربونیو چربزبونی با بابای ساچلین میحرفید حتی پیش بابای ساچلین همش از ما هم عذر خواهی میکرد بلاخره چون گزارش داده بود ما رفتیم داخل کلانتری منم که تیپ زده بودم همه چی با گزارش دوروغین اون مامور خرتو خر شده بود گفتن باید برین پیش دادیار منم که همش بند کفشم باز میشد چهار نفربه خاطر من مجبور میشدن واستن خدارو شکر ادم خوبی بود خندیدو گفت خدا خوشبختتون کنه و از همه چی بهتر این بود که گزارشو جلوی چشم ما پاره کرد خلاصه به خیرو خوشی تموم شد ادامه دارد.... و تا یادم نرفته اینم ادرسه وبلاگ من http://eshghe-ghadimii.blogfa.com/ نظر یادتون نره بعد از یک هفته سماجت....... ساچلین: ..باشه بیشتر باهم اشنا میشیم ساچلین: باشه ولی من عکس نمیفرستم قابل توجه همه چون داستان لو نره زیاد وارد بحث نشدم باید بگم من سعی کردم کوتاه بنویسم و باید بدونین سری و بی پروا قبول نکردم تو این مدت یه چیزایی ازش میدونستم که بهش اعتماد کردم بازش کردم بغیر عکس واسم یه گوشیو خط گرفته بود ولی در عوض سیم کارتمو میخواست بهش زنگ زدم ساچلین: پسر خوبی به نظر میرسی ولی این فقط ظاهر قضیه هست باطن برام مهمتره بابت کادو هم ممنون ولی نباید اینکارو میکردی چون ما تازه میخوایم با هم اشنا بشیم و هنوز نسبتی حسام:خوب دیگه ادامه نده منظورتو فهمیدم اولا خواهش قابل نداشت دوما سیمتو با پس من چجوری ببینمت بخدا دوستت دارررررررررررررررررم بهتم ثابت میکنم حسام: یکیش پاکیت که خیلی مهمه اخلاقات طرز صحبتت وصافو صادق بودنت و...و...و... ولی زوده بگم عاشقت شدم حسام: قسم میخورم همیشه و هرچی که بشه تو هر شرایطی باهات میمونم ساچلین: همینجور که شاد بودم گفتم اصل در عمل معلوم میشه بعد مدتی واقعا عاشقش شدم اعتمادمو جلب کرد حرفاش فهمو درکش صداقتش خوش قولیش توجه منو جلب کرد سیم کارتمو که داده بودم یکی از عکسای حجابیمو واسش فرستادم و دو روز بعد... حسام:ساچلین گوشیو بده به مامانت حسام: مامانم میخواد بحرفه....... اجازه میخواست تا پسرش با یکی از فامیلا بیاد منو ببینه و مامان بابام اونو ببینن و بحرفن بلخره تونستیم مامانو راضیش کنیم اخه مامی از اول مخالف بود ولی بخاطر سالگرد داداشش خواستگاریه رسمی موند واس بعده ماه صفر که بیان اخرین بار قبل زمستون رفتیم یه جای با صفا اخه بیرون از شهر بود مامیم میفهمید خفم میکرد همش تقصیر این ملیسا بود تازه میگفت بریم شمال خوبه حسام گفت نه بله جاتون خالی خیلی خوش گذشت عصر که شد هوا خیلی سرد بود منو ملیسا زودتر سواره ماشین بعد که حسام میخواست سواره ماشین شه درو قفل کردیم ما میخندیدیم وقتی برگشتیمو میخواستیم از هم جداشیم که برگرده شهر خودشون ساچلین: والینتاین میای دیدنم و اما والینتاین..... ادامه دارد..... درمورد داستانم اینم بگم من دیگه نخواستم زیاد از حاشیه بنویسم دوستان خودتون تو ذهنتون حاشیشو کش بدین یکیش همین طلاق زیاد با جزئیات ننوشتم چون داغون میشم هیچوقت اون روز یادم نمیره مامان بابا سخت دعواشون شد.... سلام دوستان عزیزم قبل از هر چیزی از همتون بخاطر وقتی که میزارین و داستانمو میخونین واقعا ممنونم دوستتون دارم بعضی از دوستان گفتن که هنوز چیزی از داستان معلوم نیست ما چجور کمک کنیم درسته حق با شماست ولی اگه من با جزئیات ننویسم و خلاصه از دیده خودم بنویسم شاید قضاوت یه طرفه باشه ولی اینجوری هم منو بیشتر درک میکنین هم بهتر کمکم میکنین و همه داستانم نمیشد یجا بنویسم چون هیچکس نمیتونست بخونه و در ادامه اسم واقعیی من ساچلین نیست این اسمی بود که اون زمان به حسام گفته بودم به دلایل امنیتی از گفتن اسم واقعیی معذوریم شوخیدم و در اخر باز از همگی ممنونم که با دقت داستانم رو میخونین قسمت دوم چند روز بعد برای اولین بار از خونشون بهم زنگ زد حسام:سلام خوبی؟ تورو خدا قطع نکن باهات کار دارم ساچلین:باشه بگو چیکارم داری؟ ازون جاییکه تابحال اونجوری غمگین ندیده بودمش ناراحت شدم اخه زیاد احساساتیم حسام:از زندگی خسته شدم شاید توهمین روزا همه چیرو تموم کنم ساچلین:اوا اخه چرااا؟؟ این حرفا چیه میزنی یعنی چی؟!! منم مشکلات زیادی دارم ولی تابحال به خودکشی فکر نکردم حسام: نه به اندازه ی من چند ماه پیش داداشم فوت کرد یه ماه بدشم مامان بزرگم..... اینم از دوست سابقم خانوم کارت عروسیشو واسم فرستاده.... اول سکوت کردم مثل اینکه واقعا میخواست خودکشی کنه ساچلین:دیونه بازی درنیار پسر درسته هیچوقت ازین مشکلات نداشتم و امیدوارم هیچوقت ازین اتفاقا نیوفته ولی منم بچه طلاقم باکلی مشکلات طلاق فقط یه کلمست که قبل و بعدش ویرونیه بابام ادم مسولیت پذیری نبود با کلی اخلاقای بد بی خیال دلم گرفت حسام: ساچلین؟؟ ا ا ا با تواما دختر بد داری گریه میکنی؟؟؟ توروخدا بس کن غلط کردم دیگه خودکشی نمیکنم یکم باهم دردو دل کردیم از اون روز گاهی وقتا بهم زنگ میزدو دردودل میکردیم ولی هیچی بینمون نبود ولی من نه بهش زنگ میزدم نه اس ام اس قابل توجه دوستان اخرش پوله تلفنشون زیاد اومد قطع شد ولی عیبی نداره ایرانسل به داد ادم میرسه یه هفته غیبش زد بعد با یه شماره که انگار ماله خیابون بود زنگ زد حسام:سلام شرمنده به مشکل خوردم نشد زنگ بزنم ساچلین:کجایی؟ از کجا زنگ زدی؟! ساچلین:چی...؟؟؟؟ زندان؟؟؟! اونجا چیکار میکنی؟ حسام:سرکار بایکی دعوام شد زور میگفت تو دعواهم که حلوا خیرات نمی کنن منم زدم دماغشم چون شکسته کل دیه اش سه میلیون حدودا ده روز هروز یه بار باهم حرف میزدیم حسام:ساچلین منتظرم میمونی؟؟... حسام: یه چی بگم ؟ ساچلین:اره چی؟ بگو.. حسام:....بیخیال بعدا میگم بزار از اینجا بیام بیرون ساچلین:واای امان از دستت خوب الان بگو خواهش حسام: کفرمو درنیار گیر نده گفتم هر وقت ازاد شدم اخرین باریکه از زندان زنگ زد تنها چیزیکه گفت حسام:بهتره از هم جداشیم منم دیگه بهت زنگ نمیزنم اینجوری تورو هم دیگه اذیت نمیکنم حلالم کن ساچلین:یعنی اینجوری راحتی حداقل بگو اونروز چی میخواستی بگی؟ حسام:اه ه ه ه ه....باز گیر دادییا ولی اگه قسمت باشه ازاد بشم میگم البته شاید... ساچلین:باشه فکر منو نکن هرجور حسام :منو باش میگم فراموشم کن بی احساس از خدا خواسته باشه مواظب خودت باش خداحافظ اره دیگه زمان انتخابات رسیده بود همون انتخابات خفن هیچی نگم بهتره بیخیال بعد از انتخابات بود که زنگ زد حسام:سلام خوبی ازاد شدما ساچلین:هورااا خودارو شکر ولی چجوری؟؟ حسام:چجوری نداره که معلومه دیگه دیشو دادم ساچلین:راستی به کی رای دادی؟ حسام:مگه انتخابات بود؟.....کی؟ ساچلین:معلومه تو زندان خیلی بهت خوش گذشته ها حسام:اره جاتون خالی...راستی چه خبر؟ دوس پسری؟ نامزدی؟ ساچلین:نه بابا.... حسام:الان کار دارم شب زنگ میزنم یه چی بگم شب حسام:ساچلین قصد ازدواج داری؟ ساچلین: حسام:خوب گفتم اگه قصد ازدواج داری به ازدواج با من فکر کن ساچلین:شوخی میکنی؟... حسام:تو چرا همش شک میکنی به جون مامانم راس میگم ساچلین: بزار یه هفته دیگه بهت بگم حسام: ادامه دارد.... روز اول عشق بود. حرف های عاشقانه و نگاه های عاشقانه. روز اول عشق حرمت داشت. معشوق حرمت داشت. عاشق حرمت داشت. روز اول نمی دانم حرف هایمان تکراری شد یا نگاهمان! نمی دانم آن چه بی حرمت شد ما بودیم یا عشق همین قدر می دانم که کاش هنوز هم همه چیز مثل روز اول بود امروز داستانی که میخوام بگم داستان زندگیمه همه چی از اون روز شروع شد فکر کنم دوسالو نیم پیش بود شایدم بیشتر اهان یوزارسیفو کی میداد؟! همون موقعها یه مدت بود که دنباله یه دوسته قدیمی به اسم مریم بودم ولی شمارشو نمیتونستم پیدا کنم هرچی هم میگرفتم اشتباه از اب در میومد تا اینکه یه روز که برف اومده بودو هوا هم خیلی سرد بود قبل از شروع شدن سریال کتابامو زیرو رو کردم تا این که یه شماره پشت یکی از کتابای دوره ی راهنماییم پیدا کردم البته اسمشو نگم بهتره چون جنبه تبلیغاتی پیدا میکنه بعد زنگ زدم تا وصل شد گفتم: الو سلام ببخشید مزاحم شدم با مریم کار داشتم و اون در جواب گفت: خواهش مطمئنین درست گرفتین؟ گفتم: بله شک ندارم یکم مکث کردو گفت: ولی این خط از اول دسته منه و تاجایی که یادم میاد اسمم مریم نبوده و دختر هم نبودم راستش خیلی صدای خوبو گیرایی داشت و طرز گفتارش منو خندوند ولی زود خودمو جمو جور کردمو با جدیت عذر خواهیو خداحافظی کردم بعد که با خانواده مشغول دیدن سریال بودیم یه اس ام اس اومد اره خودش بود زده بود (کی هستی شمارمو از کجا اوردی) منم واقعیتو گفتم ولی اون باور نکرد. گفت: خودتو معرفی کن برام اشنا میای با خودم فکر کردم که جواب بدم ندم بعد که دیدم دس بردار نیست گفتم: ساچلین و شما؟ گفت: حسام و تو شناسنامه (س) گفت:فکر کردم کسی شمارمو داده یعنی یکی از اشناها منظورش دوس دختر سابقش بود دیگه بعد که مطمئن شد من واقعا اشتباه گرفتم نا امید شد گفت:فکر کردم از طرف اونه گفت:ااا سلام بیدارت کردم شرمنده ولی عیبی نداره یکم زود بیدار شدن بد نیست انقد حرف زد خواب از سرم پرید ولی واقعا روم نمیشد که باهاش دعوا کنم گفتم:حالا به لطف شما تو مدرسه چرت میزنم اونم خندیدو گفت: مگه مدرسه هم میری گفتم:منظورم پیش دانشگاهی بود اونم سر به سرم گذاشت بعد چند روزی همینجور زنگ میزدمنم وقتی شمارشو میدیدم جواب نمیدادم منو خواهرم باهم یه اتاق داریم دیگه کفر اونم درومده بود طفلک حدودا یه ماه بعد بهم اس ام اس داد خواست باهم دوست بشیم منم گفتم:خوب که چی اخرش؟ از نظرم دوستی اتلاف وقت و علاقه ای هم ندارم . از طرفیم یجورایی ازش خوشم میومد نمیدونم چرا تیکه کلامشو دوس داشتم مثلا اینکه میگفت (یاخیر) گفت:اوهو کی میره این همه راهو یعنی تو دوست پسر نداری؟؟! گفتم:نه و دیگه جواب ندادم میگفتما چرا این همه زنگ خوره گوشیم رفته بالا بله دیگه نگو اقا یه مدته با شیوه های منحصر به فردشون داشتن امتحانم میکردن تا جاییکه دوستش که اسمش علی هست (که البته بعدها فهمیدم) با صدای دخترونه که مثلا اسمش محسن هست میخواست مخمو بزنه داداشمم که صداشو شنیده بود میگفت:تورو خدا شماره اون دخترو بهم بده تا باهاش دوست شم این داستان ادامه دارد....![]()

ادامه مطلب
ولی متوجه سرو صدایی مثل عروسی شدم
تعجب کردم
شوک شدم
کافیه یه نفر از فامیلاتون بفهمه قبل سالگرد اومدین ابرو ریزی میشه
حسام: راستش منم بهشون همینو گفتم منم ازشون دلخورم
حسام:ساچلین عزیزم ببخشا میشه ما عید بیایم؟؟؟
حسام: یعنی دیگه منو نمیخوای؟؟؟ اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساچلین: باشه ببخش ناراحتت کردم میترسم همه چی خراب بشه دوستت دارم اخه خودت که میدونی مامانم زیاد راضی نیست
هم خانوادش هم خودش خیلی عوض شده بودن و به همین ترتیب با بهانه های مختلف خواهر کوچیکم امتحاناش شروع شده دامادمو مرخصی نگرفته کارم صد درصد حل نشه خرداد ماه بود که بدجور بهم ریختم
طوریش بشه.....
سارا: الان بیمارستانیم ساچلین خودکشی کرده...............
حسام: ساکت شده بود انگار واقعا انتظارشو نداشت داری شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟ الان کجاست حالش چطوره ؟ میتونه حرف بزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی نگفتم و فقط گریه میکردم
بمونه اینجا میبریمش خونه
حسام: ولی من دوسش دارم
باش
ذوق اخه دوسش داشتم
روز خوبی بود
ساچلین: باشه حالا بزار ببینم اصلا خانوادم اوکی میدن یا نه............

و اما روز والینتاین.........
همه به عشقاشون و کلا به دوس دختر و دوست پسرشون
هدیه میدن
. با ماشین رفتیم سمت دریاچه
و میگفت گرممه همش پنجره ماشینو میکشید پایین حسامم میکشید بالا اخه هوا سرد بود
سایه که چه عرض کنم درست زیر نور افتاب بودیم
ولی ساچلین بی ذوق اصلا ذوق نکرد
واس منم یه کادو خریده بودن که ناراحت نشم ولی من ذوق کردم
اخه من نینیم
الانم عاشق هدیمم
ساچلینم ناراحت شد بعد حسام همش قربون صدقه میرفت
که در گوشی با
هم حرف میزدن تا من نشنوم
یه ان دیدم سایه شد ا پس افتاب کجا رفت
وای یگان ویژه درست پشت سرمونه
و سه
کلاه کجی محاسرمون کردن انگار قاچاقچی گرفتن
ولی ساچلین که هوش نمیکرد حسام متوجه علامتای من شد سرشو بلند کردو پلیسارو دید
همه در شوک به سر میبردیم
که ناگهان ساچلین دیوانه درو باز کردو گفت: بله
انگار مهمون اومده در خونشون
گفت دوتایی جلو بشینین بریم ساچلینم گفت جا نمیشیم حسامم عصبانی شدو گفت واسه چی مگه ما چیکار کردیم
و ................
که گفت من دیگه جواب نمیدم ساچلین زنگ زده بود باباش بیاد
رسیدیم کلانتری دیدیم بابای ساچلین اونجاست
اولا میگفت ببخشید ما ندونستیم قضیه اینجوریه من گزارش دادم شرمنده دید که باباش عصبانیه شروع کرد موضوع رو جور دیگه بگه که حسام بدجور قاطی کرد

منو ساچلینم تو ماشین گیر افتاده بودیم اخه قفل کودک زده بودن
گوشیمم که تحویل نداده بودم وسط سالنم واستاده بودم که گوشیم زنگ خورد
همه چپ نگام کردن
یکیشون گفت چرا گوشیتو تحویل ندادی مگه مهمونی اومدی
منم گفتم من نیومدم بزور اوردنم اونا هم دیگه چیزی نگفتن حسامم که دسبند
زده بودن که یه وقت دعوا به پا نکنه ما خندمون گرفت
باحال بود بلاخره بعد اینکه رفتیم پیش دادیار همه چی روشن شد
![]()
![]()

حسام: اخ جون... پس فردا من عکسامو میفرستم
اخر هفته بود که پستچی واسم یه بسته اورد
انقدر ذوق کردم
نداریمو.....
عکست واسم بفرست
ساچلین: از اول گفتم نه نه نه نه عکس نمیدم
ساچلین: چرا دوستم داری؟؟؟؟
یکیشم بی دلیل عشق دیگه جذبت شدم
ساچلین در هوا سیر میکند
ساچلین راستش منم ازت به دلایلی خیلی خوشم میاد و جذبت شدم
ساچلین:با مامانم چیکار داری؟؟؟
ساچلین:....؟؟!
پشت سره هم عشقشو بهم ثابت کردو بیشتر عاشقش میشدم
چند باری اومدو همو دیدیم
و باهم رفتیم گردش البته ستایی
شدیم 
اون همش التماس میکرد که درو باز کنین یخ زدممممممم
حسام: باشه سعی میکنم
ساچلین: نخیر باید بیای
حسام: باشه عزیزم میام
![]()

ادامه مطلب
![]()
![]()

....
![]()
حسام:.....راستش.....از زندان.....
الانم چون ندادم افتادم زندان...
ساچلین:هه هه هه ....اره
ساچلین:باشه
گفتم بعد ازادی البته به زندگیت برس ومنو فراموش کن امیدوارم خوشبخت بشی
راحتی خداحافظ![]()



!
هه هه هه چی چی؟؟؟...این چه سوالی بود؟ خجالت نمیکشی
..



![]()
![]()
به هرحال گفتم: بهتره بهم اس ام اس یا زنگ نزنه دوست ندارم بهم وابسته بشیم
| Design By : Pars Skin |

